تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی
زندگی شهد گل است و زنبو زمان آن را می مکد

آنچه می ماند عسل خاطره هاست

((قدر لحظه های با هم بودنو بدونیم ))

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط نازنین مریم |

 
 عصرایران - خسرو شکیبایی ، دارفانی را وداع گفت.
به گزارش خبرنگار عصرایران ، این بازیگر توانمند سینمای ایران ، مقارن ساعت ۴  بامداد امروز ۲۸ تیر در تهران درگذشت .
شکیبایی از سرطان کبد رنج می برد و در بیمارستان پارسیان بستری بود.

این هنرمند هنگام درگذشت64 ساله بود.
او در طول زندگی هنری خود دهها جایزه از جشنواره های داخلی و خارجی برده
بود.
خانه ی سبز خداحافظ روحت شاد وهمیشه سبز من که خودم خیلی ناراحت شدم صدای خاصی داشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:12 توسط نازنین مریم |

بالا خره روز عروسی سپیده فرا رسید . نازنین وآرمین به همراه ما آمدند.نمی دانم چرا سیاوش آن شب اصلا حالش خوب نبود. در واقع سرحال نبود.طوریکه وقتی همه ی زوج های جوان با هم مشغول رقص بودند. هرچه نازنین وآرمین اصرار کردند سیاوش مرا همراهی نکرد. حتی سپپیده از دستش دلخور شده بود. دلم می خواست هر طور شده مهشید برادزاده ی سیاوش را ببینم از سیاوش خواستم مهشید را نشانم بدهد.

-         - سیاوش  میشه مهشیدو با من آشنا کنی دوس دارم ببینمش

-         - راستش مهشید 1 هفته ای اشت آنفولانزا گرفته نتونسته از تخت بلند شه سپیده هم کلی ناراحت شد ولی طفلک نتونست بیاد

نمی دانم چرا دلم گواهی بدی میداد. از رفتار عجیب سیاوش کلافه شده بودم.

-سیاوش چت شده؟چرا انقد پریشونی مثلا عروسی خواهرزاده ی عزیزته خب سپیده ناراحت میشه هر چی باشه از دایی اش توقع داره

سیاوش با بی حوصلگی گفت:دست از سرم بردارین حالم امشب خوب نیست اگه تا الانم اینجام به خاطر سپیده اس والا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه رقص  و پایکوبی

با روشن کردن سیگاری از کنار من دور شد .دقایقی بعد با حالت عصبی با موبایلش صحبت میکرد.

هرچقدر تا آخر جشن از سیاوش خواستم مرا به والدینش به عنوان نامزد آینده اش معرفی کند.سیاوش قبول نکرد.

-سیاوس  چرا نمیذاری من با خانوادت آشنا شم ؟بالاخره که همین روزا باید منو ببین چه فرصتی از این بهتر؟

-نه......مرجان می بینی که حسابی سرشون شلوغه باشه سر یه فرصت مناسب که منم سرحالتر باشم  ..

دیگر اصراری نکردم .به هر حال آن شب عجیب به پایان رسید .از فردای آن روز تازه به یاد کنکور افتادم البته من و نازنین امسال تصمیم جدی  برای رفتن به دانشگاه داشتیم اما با نامزد کردن  نازنین و آمدن سیاوش به زندگی من همه ی نقشه های من و نازنین نقش بر آب شد.

با این وجود انگیزه ی نازنین بیشتر از من بودد با پشتکار درس می خوانددوست داشت هر طور شده قبول شود.

من دلم می خواست شیمی بخوانم اما نازنین به زبان علاقه داشت. کمتر از 20 روز به کنکور سراسری ماندده بود. من کم وبیش درس می خواندم انگار دنبال معجزه بودم. درسهای عمومی را با نازنین می خواندیم وتست می زدیم نازنین وضعیت بهتری داشت.

افکار مغشوشم نمی گذاشت حواسم به درس باشد.دچار نوعی افسردگی شده بودم نازنین امیدواری می دادوبراستی که باعث و بانی اش سیاوش بود.من دائم نگران آینده ام بودم.

دوشنبه شب تولد مهرداد بود وپدر به همین مناسبت ما را به همراه خانواده دایی منصور برای شام به رستوران بردد. آن شب بر خلاف پیش بینی ام که شب کسل کننده ای برایم خواهد بود با شیرین کاری ها و شوخی های دایی منصور که در فامیل به مرد شوخ وبذله گو چهره است  شب شاد وخاطره انگیزی برایم شد. حرفهای دایی منصور باعث شد برای ساعاتی غم وغصه ونگرانی هایم را فراموش کنم .چقدر دوست داشتم می توانستم دنیا را از دریچه ی نگاه دایی منصور ببینم براستی که غم وغصه صد البته نا امیدی در زندگی دایی منصور جایگاهی نداشت.

روزها از پی هم می گذشت  شمارش معکوس برای کنکور آغاز شده بود.سیاوش روز به روز سردتر از قبل می شد .تعداد تماسهایش رو ز به روز تقلیل می یافت. احساس می کردم مادر به رفتارم شک کرده بود چون نظارت و کنترلش بر من بیشتر شده بود.اما چیزی بروز نمی داد.سرانجام روز کنکور سراسری فرا رسید.طبق پیش بینی ام خراب کردم.به خانه که آمدم حال درستی نداشتم.کسی هم چیزی از من نپرسید همه از قبل می دانستند به سراسری امیدی ندارم. هفته ی بعد کنکور آزاد را دام به نسبت راضی بودم احتمال می دادم که قبول شوم. نازنین بر خلاف من کنکور سراسری اش را خوب داده بو و به قبولی اش امیدوار بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:5 توسط نازنین مریم |

بالاخره این امتحانهای سخت تموم شد تونستم بیام پیشتون دوس جونای خودم قسمت سی و نهم هم نوشتم براتون میزارم .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:35 توسط نازنین مریم |

سلام درس دارم یه عالمه تازه هم از ایران گردی

اومدم کلی اردو بودم همه تحقیقام ترجمه هام مونده

حالا میگین چیکار کنم جوجه ها با این درسای

دل  انگیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:21 توسط نازنین مریم |

گل مریم

 

مریم مریم مریم

مریم چشمای تو شرابه

مست می شم توی نگاهت

اخ که من می میرم واسه اون چشمانت

 

مریم تن تو گل همیشه بهاره

سال عمر من با تو خزون نداره

 

مریم دستای تو چه گرمه

اغوش تو بستر ارامش منه

 

مریم موهای تو مثه موج دریاس

دلم می خواد غرق بشم توی دریای موهات

 

مریم وقتی قهر می کنی

ناز کردنات چه زیباس

اخ که من می میرم واسه قهرات

 

مریم وجود تو پناه بی وجودی منه

گرمای تو خورشید بی غروبه منه

 

اره مریم ....تویی ...تو

مثه فرشته واسه ی من

سلام دوس جونا

این پست رو یکی از دوستام برام میل کرده بود گفت حتما تو وبلاگت بذار مرسی مرجان جونم منم رگ خودشیفتگی ام گل کرد وگذاشتم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:12 توسط نازنین مریم |

          این پست تقدیم میکن به نسیم ولادن جونم   



مریمی             

برای همه ی بچه های کلاس بسیار سخت بود خصوصا اینکه  4 سال  درآن مدرسه با هم بودیم وترک آن مدرسه با تمام خاطراتش برای همه سخت بود و در این میان شادتراز همه سپیده به نظر می رسید.

چون درست 2هفته بعد عروسی اش بود انگار فقط منتظر بود این مقطع را سپری کند.روز جمعه قرار شد من وسیاوش به همراه نازنین وآرمین به کوه برویم.هر لحظه ی بودن با سیاوش بهترین لحظات عمرم بود.دوست داشتم زمان متوقف شود ومن بدون دغدغه در کنار سیاوش باشم .زمانیکه آرمین و سیاوش برای خرید تنقلات من ونازنین را تنها گذاشتند.    

-مرجان یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

-نه بپرس این لوس بازیا چیه؟

نازنین با تردید پرسید:چرا..........سیاوش ازت خواستگاری نمیکنه یعنی نمیخواد موضوع رو با خانواده مطرح کنه نزدیک یکسال از آشناییتون می گذره اما اون هیچ اقدامی نمیکنه  این عجیبه......

ناگهان غمی سنگین بر دلم فشرده شد لحظاتی به حرفهای نازنین فکر کردم .به نازنین وآرمین فکر کردم راستش حس حسادت داشتم آنها با خیال راحت در کنار هم قدم می زدند بدون هیچ دغدغه ای آنها رسما به یکدیگر تعلق داشتند اما من وسیاوش چطور؟  

در افکار خود غرق بودم که سیاوش بسته ی چیپسی به طرفم گرفت وگفت:-نبینم گرفته باشی خانمی؟

با لبخند چییسی را برداشتم گفتم:سیاوش

-جانم بگو

-میخواستم راجع یه مسئله مهم حرف بزنم

-خب بگو عزیزم سراپا گوشم

نازنین وآرمین برای ما دستی تکان دادند وقدم زنان به سویی رفتند.

لحظاتی به رفتن آن دو خیره شدم با تکان سیاوش به خود آمدم.

-حواست کجاست بفرمایید حرفاتونو بزنین

-مگه تو منو دوس نداری؟

-خب معلومه که آره کوچولو

-پس چرا منو بلاتکلیف گذاشتی؟

متعجب پرسید:-چی؟...........من تا اونجا که یادمه به همه ی سولات جواب دادم منظورت چیه؟

-منظور من آینده مون ،ازدواج چه میدونم خواستگاری تا آخر عمر نمی دونیم دور از چشم خانواده هامون دوست بمونیم

سیاوش قهقهه ای سر داد وگفت:حالا کو تا ازدواج؟ ما که مشکلی نداریم راحتیم

-یعنی چه؟ این مدت هم درست نبوده من بدون اطلاع والدینم با تو بودم از آرمین یادبگیر .ببین من یه دخترم موقعیتم با تو فرق میکنه درک کن سیاوش

سیاوش دستانش را به علامت تسلیم بالا برد وگفت:تموم شد حالا به منم مهلت میدی از خودم دفاع کنم؟

ببین مرجان من هنوز آمادگی ازدواج ندارم این مدت که خوب بود با هم بیشتر آشنا شدیم برای خودت بهتره

-یعنی بازم ادامه بدیم یکسال شناخت کافی نبوده؟من انتخابمو کردم تو رو خوب شناختم .درسمم که تموم شد مطمئنم با موقعیت تو اگه اقدام کنی والدینم مخالفت نمیکنن واسه اونا نظر من مهمه

با نزدیک شدن نازنین وآرمین حرفهایمان نیمه کاره ماند.آن روز با دلخوری از یکدیگر جدا شدیم.من همه ی صحبتهایمان را با نازنین در میان گذاشتم .نازنین خواست هرچه زودتر تکلیفم را با سیاوش روشن کنم

هفته ی دیگر عروسی سپیده بود.با سیاوش به خرید رفتم ولباس زیبای نقره ای رنگی خریدم..

                                                                                          

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:42 توسط نازنین مریم |

                                            آلفرد آدلر

آلفرد آدلر (1937ـ1870) از روانشناسان بنام اتریشی بود.

آدلر معمولاً به عنوان نخستین پیشگام گروه روانشناسی اجتماعی در روانکاوی تلقی می‌شود، زیرا در 1911 از فروید جدا شد. او نظریه‌ای را تدوین کرد که «علایق اجتماعی» در آن نقش عمده‌ای را ایفا می‌کند و او تنها روانشناسی است که یک گروه چهار نفری تشکیل داد که به نام او نامیده می‌شود.

زندگی آدلر

آدلر در یک خانواده ثروتمند که در حومه وین، اتریش، زندگی می‌کردند به دنیا آمد. کودکی او با بیماری، حسادت برادر بزرگتر و طرد شدن از سوی مادرش مشخص شده بود. او خود را شخصی زشت و کوچک اندام تلقی می‌کرد. آدلر نسبت به پدرش بیش از مادرش احساس نزدیکی می‌کرد و شاید مانند یونگ، بعدها به این دلیل با مفهوم عقده ادیپ مخالفت کرد که در تجارب دوره کودکی‌اش انعکاسی نداشت. آدلر در کودکی با جدیت تمام کار می‌کرد تا نزد همسالانش محبوبیت به دست آورد و به تدریج که بزرگتر شد، به احساس عزت نفس و پذیرش از سوی دیگران دست یافت که در میان افراد خانواده‌اش سراغ نداشت.

آدلر در ابتدا دانش‌آموز ضعیفی بود، به اندازه‌ای ضعیف که معلمی به پدرش گفت که این پسر برای هیچ شغلی جز شاگرد کفاشی مناسب نیست. اما آدلر با پشتکار و فداکاری خود را از پایین‌ترین سطح کلاس بالا کشید. هم از نظر اجتماعی و هم از نظر تحصیلی سخت تلاش کرد تا بر عقب‌ماندگی‌ها و حقارت‌هایش غلبه کند و بدین‌ترتیب برای نظریه آینده‌اش دایر بر اینکه شخص باید نقاط ضعفش را جبران کند نمونه‌ای شد. توصیف احساس‌های حقارت، که بعدها بخش اصلی نظام او را تشکیل داد، بازتاب مستقیم تجارب اولیه خود اوست، دینی که آدلر آزادانه به آن اعتراف کرد.

آدلر در چهار سالگی، هنگامی که از دست و پنجه نرم کردن با ذات‌الریه‌ای که او را تا دم مرگ برده بود بهبودی حاصل کرد، تصمیم گرفت پزشک شود. درجه دکتری پزشکی خود را در 1895 از دانشگاه وین دریافت کرد. پس از گرفتن تخصص چشم‌پزشکی و سپس اشتغال در پزشکی عمومی، به روانپزشکی روی آورد. در 1902 شرکت در نشست‌های بحث گروهی هفتگی فروید را به عنوان یکی از چهار عضو مجاز آغاز کرد. گرچه از نزدیک با فروید کار می‌کرد، رابطه شخصی با یکدیگر نداشتند. یکبار فروید گفته بود که آدلر حوصله‌اش را سر می‌برد.

آدلر در چند سال بعد نظریه‌ای درباره شخصیت تدوین کرد که از بسیاری جهات با نظریه فروید تفاوت داشت و تأکید فروید بر عوامل جنسی را آشکارا مورد انتقاد قرار داد. در 1910 فروید ریاست انجمن روانکاوی وین را به نام او کرده بود تا اختلافات فزاینده بین آن دو از میان برداشته شود، اما در 1911، انشعاب اجتناب‌ناپذیر کامل شد. این انشعاب تلخ بود. بعدها آدلر فروید را کلاهبردار توصیف کرد و روانکاوی او را «کثیف» خواند (روزن، 1975، ص. 210). فروید از آدلر به عنوان «نابهنجار» و «دیوانه شهرت» یاد می‌کرد (گی، 1988، ص. 223).

آدلر در جنگ جهانی اول به عنوان پزشک در ارتش خدمت کرد و پس از آن کلینیک‌های راهنمای کودکان را در مدارس وین سازماندهی کرد. در سال‌های دهه 1920 نظام روانشناسی اجتماعی وی که خود آن را روانشناسی فردی می‌نامید پیروان زیادی پیدا کرد. در 1926 آدلر نخستین بازدید از چندین بازدید خود از آمریکا را انجام داد و هشت سال بعد به استادی روانشناسی بالینی در دانشکده پزشکی لانگ‌آیلند (نیویورک) منصوب شد. وی درحالی که برای ایراد سخنرانی پر حرارت در سفر بود، در آبردین، اسکاتلند درگذشت.

فروید در پاسخ به نامه دوستی که مرگ آدلر به شدت متأثرش کرده بود نوشت، «من معنای دلسوزی شما برای آدلر را نمی‌فهمم. برای یک پسر یهودی که از حومه وین خارج می‌شود مرگ در آبردین به خودی خود یک موقعیت بی‌سابقه و دلیلی است بر اینکه تا چه اندازه پیش رفته است. دنیا در برابر مخالفتش با روانکاوی پاداش خوبی به او داد»

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:5 توسط نازنین مریم |

این منم نی نی وایییییییییییییییییییییییییییییی نازه

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:2 توسط نازنین مریم |

-سیاوش خواهش میکنم جواب سوالامو بده داری دیوونم میکنی.

با لحنی جدی گفت: اولا یه خرده آرومترثانیا بذار بریم یه جای دنج همون کافی شاپ همیشگی همه رو برات میگم.

با موبایل سیاوش به خانه زنگ زدم وگفتم کلاس فوق العاده داریم.سیاوش سفارش قهوه وکیک داد.

جرعه ای از قهوه اش را در کمال آرامش نوشید وبا لحن مهربانی گفت:ببین خانومی من مجبور شدم برم شمال سفر کاری بود تفریحی نبود که.

-سپیده ومهشید هم مجبور بودن بیان سفر کاری مگه نه؟

-سپیده که با نامزد خودش رفت رامسر من رشت بودم اما قضیه مهشید چیه؟

-دروغ نگو منشیت گفت با اون رفتی شمال

-نه بابا مهشید قرار بود بیاد به خاطر مادربزرگش آخرم طفلک نتونست بیاد

-باشه اینا قبول اما موضوع اصلی اینه که چرا قضیه سفرت رو بهم نگفتی بی خبر دریغ از یه زنگ تلفن منم که جواب نمیدادی؟

-به خاطر اینکه روزیکه قرار شد برم شمال مدیر پروژه شمال زنگ زد شرکت گفت قرار جلو افتاده یعنی یه روز زدتر برای قرارداد باید میرفتم منم مجبوری قبول کردم هول هولکی وسایلمو جمع کردم حتی به خانواده هم نگفتم  بعدم تو راه با موبایلم شماره تو گرفتم آنتن نمیداد.اونجا انقدر سرم شلوغ بود وقت واسه سر خاروندنم نداشتم باور کن مرجان.

- پس ...قضیه تلفنم چی بود اینکه گفتی منو نمیشناسی؟

-اه...مرجان بس کن دیگه تو زنگ نزدی چون موبایلم خاموش بود من یادم نمیاد

عصبانی شدو وفریا د زدم:-دروغ نگو سیاوش من مطمئنم خودت بودی

با حرف من سیاوش هم عصبانی شد وبا لحن تندی گفت:ببین مرجان داری حوصلمو سر میبری بس کن دیگه دادگاه خانواده راه انداختی با این سوالای مزخرفت حلا هم پاشو بریم رستورانی چیزی وقت نهاره منم گرسنمه.

بدون کوچکترین حرفی رام ومطیع دنبالش رفتم...................................................

به رستوران که رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند سفارش غذا داد سرم را پایین انداخته بودم به خاطر فریادی که بر سرم کشیده بود از دستش حسابی دلگیر بودم با دستش چانه ام  را بالا آورد وبه چشمانم زل زد وگفت:-معذرت میخوام که سرت داد زدم ببین عزیزم من از اینکه دیگران به خصوص تو به من شک داشته باشی متنفرم دوست ندارم کسی از من بازجویی کنه اینو خواهش میکنم درک کن مرجان

با صدایی بغض آلود گفتم:-اما من فقط........

دستم را گرفت وگفت:-خب دیگه بیا این بحث رو همینجا تمومش کنیم حلا فقط غذاتو بخور.

در حین غذا خوردن آنقدر شیرین زبانی کرد که همه ی دلخوریهایم از بین رفت.

بعد از اینکه مرا به منزل رساند خودش رفت.آن روز به من خیلی خوش گذشت.

صبح روز بعد ،بعد از اتمام کلاس من ونازنین به همراه سپیده سوار ماشین سیاوش که بدنبالمان آمده بود شدیم در راه سیاو ش که انگار خیلی سرحال بود مدام در حال شوخی با نازنین بود با اینکه نازنین خیلی مودب وسنگین رفتار میکرد اما سیاوش دست بردار نبود از نازنین سوال میکرد خاطرات بامزه اش را خطاب به نازنین تعریف میکردنمیدانم حس حسادت بود یا چیز دیگر اما اعصابم را بهم ریخت چون سیاوش کوچکترین توجهی به من نداشت اما تحمل کردم وبه رویم نیاوردم.

هنگام خداحافظی فقط با سپیده خداحافظی کردم وجواب سیاوش راندادم اما نازنین مودبانه تشکر کرد.

بعد از رفتن آنها نازنین گفت:این اداها چیه؟ چرا جواب خداحافطی شو ندادی؟؟؟؟

با لحنی کنایه آمیز گفتم:عوضش جنابعالی خوب از خجالتشون در اومدی

نازنین قهقهه ای زد وگفت:-خیلی لوس شدی مرجان دیگه به منم تیکه میندازی احمق من صمیمی ترین دوستتم این حرفا یعنی چی؟یه چیزه دیگه خداییش این سیاوش بر خلاف ظاهرش خیلی بامزه اس تازه شم خیلی هم به هم میاین حالا اخماتو وا کن ناز نازو.

به زور لبخندی زدم به خانه که رسیدم کسی نبود. نیم ساعتی از آمدنم نگذشته بود که پدرومادرم با چهره ای گرفته وارد خانه شدند.

با تعجب پرسیدم:کجا رفته بودین؟

مادر که انگار دل پری داشت به آشپز خانه رفت وجوابی به من نداد.اما پدر لبخندی زد وگفت:هیچی  دخترم رفته بودیم فرودگاه بدرقه ی شروین صبح پرواز داشت از او جا هم یه سر خونه ی خالت رفتیم حال خالت خوب نبود.

با حرف پدر انگاریک سطل آب بر سرم ریختند.باورم نمیشد شروین از ایران رفته بود اما من از روز پروازش خبر نداشتم.

خوب که فکر کردم درست یک ماه پیش بود که خود شروین این خبر را به من داده بود اما من بدست فراموشی سپرده  بودم. به آشپزخانه که رفتم با لحن گلایه آمیزی کفتم:مامان چرا به من نگفتین منم بیام فرودگاه؟

مادر که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:دیشب خالت زنگ زد ماجرا رو گفت انگار کاراش زودتر درست شده امروزم بلیط داشته گفت شروین سفارش کرده به خاله اینا بگو فرودگاه نیان ولی من با خود شروین حرف زدم کلی اصرا کردم قبول کرد گفت فقط به شرطی که به مرجان چیزی نگید.

با ناراحتی گفتم:یعنی انقدر از من بیزار شده مگه من چیکار کردم؟

پدر دستی بر سرم کشید وگفت:نه دخترم خالت می گفت دلش نمیاد با مرجان خدا حافظی کنه تو خودتو ناراحت نکن عزیزم

بغض گلویم را گرفته بود به اتاقم رفتم وبنای گریستن گذاشتم به حد کافی دلم از دست رفتار سیاوش پر بود با حرفهای پدر در مورد شروین دیگر طاقت نیاوردم.

بعد از اینکه کمی آرام شدم به خاطر امتحان فردایم شروع به حل مسائل شیمی ام کردم که تلفن اتاقم زنگ زد. از آنجایی که من یک خط مستقل در اتاقم داشتم از این بابت راحت میتوانستم با سیاوش حرف بزنم.

گوشی را که برداشتم صدای سیاوش طنین انداز شد:سلام خانومی چطورین؟ از ما دلخور که نیستین؟

با دلخوری گفتم: جدا خیلی نگران دلخوری منی؟اگه انقدر برات مهم بود که کارایی نمیکردی که حرص منو در بیاری؟

-آخه نمیدونی وقتی حرص میخوری خوشگلتر میشی.جدی میگم

این بار خنده ام گرفت.سیاوش باز هم با یک تلفن توانست تمام دلخوری ام را از ضمیر دلم پاک کند.

حدود نیم ساعتی باهم صحبت کردیم.بعد از قطع تماس هر چه کردم نتوانستم حواسم را به درس جمع کنم.

براستی چند وقتی بود که اصلا هوش وحواسم طرف درس نبود.روزها مثل برق وباد سپری می شد من وسیاوش روز به روز با هم صمیمی تر می شدیم .فصل امتحانات آخر ترم فرا رسید.تمام امتحاناتم را با اعتماد به نفس ودلگرمی سیاوش سپری کردم بالاخره مقطع پیش دانشگاهی با تمام خاطراتش تمام شد وما فارغ التحصیل شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:24 توسط نازنین مریم |